شروع دوباره

یادم نمی­آید آخرین باری که انشایی درباره موضوع آزاردهنده «تعطیلات نوروز را چگونه گذرانده ­اید؟!» نوشته ­ام کی بوده است ولی همیشه اینجور موضوعات حتی برای من که جور نوشتن انشای دوست و آشنا و همسایه را هم می­کشیدم دردناک بود چرا که مجبور می­شدم نقش بازی کنم و برای جذاب کردن انشاء از سفرهای خیالی و جاهای دیدنی بنویسم که هیچگاه نرفته بودم و برای اینکه به اصطلاح «کم نیاورم» آسمان و ریسمان به هم­ ببافم که تعطیلات را اینگونه گذرانده­ ام. گاه از شیراز و اصفهان سر در می­آوردم و گاه از شمال و دریا و آبشار و از عیدی­های فراوانی که هیچگاه نگرفته بودم. سال­ها از این خاطرات گذشته است و دوباره قرار است روایتی بنویسم از نوروز. این بار می­خواهم برای یک بار هم که شده، کمی صادقانه­ تر(!) بنویسم، سعی می­کنم نقش بازی نکنم، آداب و ترتیبی نجویم و هر چه در دل دارم بگویم ... .

روزهای پایانی 94 :

اقرار می­کنم، چند سال است ذوقی برای تحویل سال ندارم ولی از روزهای آخر سال بیشتر لذت می­ برم. چند روز پایانی سال را از این جهت خیلی دوست دارم که انگار قرار است اتفاق خاصی بیفتد! در این ایام، با اضطراب و دلهره ­ای دوست داشتنی، می­ افتم به جان در و دیوار که تمیزشان کنم و به جان جسم خودم که نو نوارش کنم ولی چون معمولا یادم می ­رود دستی هم به سر و روی روحم بکشم، لحظه تحویل سال می ­شود، یک لحظه مثل تمامی لحظات عمرم، بی هیچ اتفاقی!

داشتم می ­گفتم چند روز پایانی سال را خیلی دوست دارم. با اینکه اهل خرید نیستم و همیشه از بازارگردی شاکی و نالان، ولی این روزها با اندک بهانه ­ای راهی بازار می­ شوم، شادی­ های کودکان هنگام خرید و چانه زدن­ های مشتریان و حتی آجیل ­های مصنوعی رنگ و وارنگ حالم را خوب می­ کنند هر چند می­ دانم این تنها یک روی سکه است و این تمام مردمان سرزمینم نیستند که خوشحالند ولی ...!

خانواده ما هم به رسم آذری ­ها که عادت دارند برای دختران فامیل اعم از مجرد و متاهل، «عیدی» می ­برند آن هم با تشریفات خاص خودش اعم از آیینه (که در زبان محلی به آن می­گویند: گوزگی یا گوزگو) و شانه و شامپو و صابون گلنار (این نوع صابون با همان رنگ سبز و بوی خاصش، جذابیت خاص خودش را دارد!) و البته هدیه اصلی (اعم از نقدی یا غیر نقدی!)، باید عیدی می بردیم برای خواهر و خاله و عمه و مادر و مادربزرگ! البته طرف مقابل هم می­ بایست پاسخ هدیه­ ها را در همان جلسه و برای تمامی هدیه­ برندگان جبران می­ کرد که معمولا اگر دختر می­ بودند، روسری بود و اگر پسر بودند، جوراب و زیرپیراهنی. جالب اینکه معمولا جوراب­ هایی که هر سال در این فرآیند اکتساب می­ کنم تا آخر سال، پاسخ نیاز جورابی مرا می ­دهند!

آخرین روز سال 94:

داستان روز پایانی سال، بستگی به لحظه تحویل سال دارد، سال­هاست حداقل از وقتی که به یاد می ­آورم- آخرین وعده غذایی سال را چه ناهار باشد و چه شام، در خانه پدربزرگ بوده­ ایم. باز هم یکی از رسوم خانواده ی ما این است که می ­بایست عروس­ های خانواده، در آن موقع در خانه پدربزرگ باشند و دخترانی که از خانواده ازدواج کرده­ اند در خانه پدرشوهرشان خواهند بود و به قول معروف، عروس، دختر خانواده داماد است! با توجه به لحظه تحویل سال جدید که هشت صبح بود، آخرین وعده غذایی، شام روز 29 اسفند بود که طبق عادت معهود، همه در خانه پدربزرگ گرد آمده بودند و شام را خوردند و با آرزوی مبارکی سال جدید، روانه خانه­ هایشان شدند. پدر بزرگم، معلم قرآن بوده است و تقریبا تمامی فرزندان و نوه ­هایش، قرآن خواندن را بلدند، روز آخر سال، همه را جمع می­ کند تا رسم 40 یاسین که خواندن 40 سوره یاسین و فوت کردن آن در یک ظرف آب به قصد شفا را به عمل آورند و البته آن آب در بین همه ی اعضای خانواده توزیع می­ شود.

جمع­ شدن­ های خانوادگی با بحث­ های سیاسی- اجتماعی روز همراه است ولی سالهاست با لطایف ­الحیلی از بحث­ های سیاسی در می ­روم، هم ایجاد خستگی می­ کنند و هم ایجاد کدورت! استراتژی بازی­ های دورهمی و صحبت­ های کاری برای فرار و تغییر موضوع، همیشه جواب می­ دهد. در سال ­های اخیر، کمتر پیش می ­آید که «لی­لی» به «لالای» کسی از اعضای خانواده در عرصه بحث­ های سیاسی بگذارم، به کلیات بسنده می ­کنم و گاه نظر خودم را می ­گویم و تمام! با اینکه در تمامی این میهمانی­ ها زمینه طرح مباحث سیاسی- اجتماعی هست ولی می­ گریزم کما اینکه این بار هم گریختم ... .

بهار دارد می ­آید با همان عطر و بوی خاص خودش و لحظات پایانی سال که اصلا دوست ندارم تمام بشوند. با اینکه شاید خیلی ­ها ذوق سال جدید را داشته باشند ولی من حاضر نیستم این لحظات پایانی سال را از دست بدهم. پیامک­ های پیاپی تبریک پیشاپیش نوروز هم که تمامی ندارد، معمولا به هیچ یک از این پیامک­ ها پاسخ نمی­ دهم ولی امسال بهانه بهتری هم داشتم، گوشی تلفنم سوخته بود و تقریبا هیچ شماره ­ای نداشتم. تلگرام و ... هم فعال نبود، پیامک­ هایی را هم که دریافت می­کردم نمی ­شناختم، رودربایستی پاسخگویی و ارسال مجدد پیامک ­های این به آن و آن به این هم خود به خود کنار می رفت، آخ که چه حالی می دهد یک زندگی بدوی بدون تلفن و پیامک و تلگرام و ایمیل و ...! یک زندگی آدم­وار! ... .

و اما لحظه تحویل سال 1395!

گفته بودم چون معمولا لحظات پایانی سال، فراموش می­ کنم دستی به سر و روی روحم بکشم، لحظه تحویل سال، یک لحظه است مثل لحظات دیگر زندگی ­ام، بی­ هیچ حادثه ­ای! امسال هم مثل همه سال ­های اخیر، لحظه تحویل سال، یک لحظه معمولی بود! قدیمی ­تر می­ گفتند ماهی­ های قرمز توی تُنگ، لحظه تحویل سال می ­چرخند و بازی می ­کنند، امسال به این جمع ­بندی رسیدیم که اصلا ماهی قرمز نگیریم و از قاتلین این موجودات محسوب نشویم البته واقعش، کمی هم تنبلی کردم در خریدن ماهی! داشتم می ­گفتم، سال تحویل شد و مثل همیشه روبوسی­ های مرسوم و بعد هم دشت اول سال که ان­شاء­الله سالی پر برکت داشته باشیم. پیام نوروزی مقام معظم رهبری (مدظله) پخش شد، حدس می­زدم شعار سال 95 فرهنگی- اقتصادی باشد که امسال «اقتصادی» بود از نوع «مقاومتی»­ و از نوع «اقدام و عمل»اش! اینکه دیگر بس است شعار دادن و اینکه امسال بروید دنبال کارهای اساسی! هم تیز و تند بود و هم معنادار! احساس کردم دیگر کارد به استخوان رسیده است. متأسفانه به نظرم در اجرایی ­سازی این شعار، نه این دولت اینکاره است و نه زیرساخت­ های لازم فراهم ...! برای ملتی که بیشتر اهل انتقاد است و حرف، هم اقدام کردن دشوار است و هم عمل کردن! خلاصه اینکه نگرانم از شعار امسال که اگر اجرا نشود چه می ­شود ... .

چند روز اول سال 95:

تکلیف روزهای اول سال بسیار روشن تر از آن است که نیاز به توضیح داشته باشد، خلاصه می­ شود در دید و بازدید و روبوسی های مرسوم که آخرش هم نفهمیدیم که باید دو بار روبوسی کنیم یا سه بار! گاهی یکی­ از روبوسی ­ها مشقی از آب در می­ آید و ضایع می­ شوی! منزل اقوام درجه یک و دو و گاه درجه سه و معمولا با تقدم و تاخر سنی، برنامه یکی دو روز اول است و بعد هم باید منتظر میهمان باشیم که «دید»مان را پس بدهند و بیایند برای «بازدید»! بازار عیدی دادن و عیدی گرفتن البته از نوع نقدی­ اش در حد هزار تومان تا ده هزار تومان هم معمولا داغ است.

عجب رسم قشنگی است این نوروز! بسیاری از اقوام را سالی یک بار می­بینم و حتم دارم اگر نوروز نبود، چه بسا سال­ های سال همدیگر را نمی­ دیدیم و نمی ­شناختیم! در این دید و بازدیدها می­ شود فهمید چقدر پیر شده­ ای! کودکان سال به سال بزرگتر می­شوند، برخی مدرسه می­ روند، برخی ریش و سیبیل در آورده­اند و چه آدم­هایی که دار فانی را وداع گفته ­اند و رفته ­اند به جایی که گذر همه به آنجا خواهد افتاد!

نوروز، یک فناوری نرم است به معنای واقعی ­اش! چقدر شیرین است و دلپذیر و چقدر دوست ­داشتنی! قرن ­هاست، ایرانیان هفت ­سین می ­چینند چه آنانی که هفت­سین­شان، هفت سلام دعای آل­ یاسین باشد و چه آنانی که هفت­ سین دفاع مقدسی بچینند مثل سیم خاردار و سرنیزه و سیم ­چین و چه آنانی که هفت ­سین معروف سیر و سمنو و سبزه و ... در سفره­ ها گذارند، همه از برکت و پاکی و صداقت سخن می­ گویند. تا چند سال پیش، هفت ­سین در خانواده ما مرسوم نبود ولی به لطف رسانه ملی و شبکه ­های اجتماعی و البته تغییر نسل ­ها، تقریبا در همه خانواده­ ها، هفت­ سین چیده بودند و بسته به وُسع مالی و نوع نگاه و سلیقه صاحبخانه، با اینکه چیدمان عوض می­ شد ولی اصل ماجرا را تغییر نمی ­داد.

سال­ هاست تلویزیون با برنامه ­های مختلف، بخشی از تعطیلات نوروز (اگر نگوییم همه­ اش) را پر می­ کند به ویژه با سریال­ های مناسبتی و مجموعه­ های ترکیبی جذابش! ولی امسال نه سریال ­هایش چنگی به دل می­ زد و نه بسیاری از برنامه­ های ترکیبی­ اش! امسال نه از کلاه قرمزی و فامیل دور و کلمات قصار آقای همساده خبری بود و نه از دودکش 2 با آن دیالوگ ­های ماندگارش که قرار بود پخش شود ولی نشد! خندوانه هم ملت را سر کار گذاشته بود با لباهنگش! در مورد بعضی از برنامه­ ها هم چیزی نمی­ نویسم، گاه احساس می­کردم تلویزیونمان، شبکه­ های ماهواره ­ای را هم می­ گیرد! در کل، فقط سریال فوق­ العاده جذاب «مردان سایه» را که از شبکه افق پخش می ­شد به صورت منظم دیدم. این سریال، در مورد مسائل پشت پرده سیاست در کشور فرانسه بود که در دو فصل شش قسمتی پخش شد. فصل اول مربوط به مبارزات انتخابات ریاست جمهوری بود و فصل دوم به مسائل پس از آن می­ پرداخت. اجمالا اینکه نشان می­ داد اولا: در عالم سیاست عده ­ای دروغ می­ گویند و بقیه تمام راست را نمی ­گویند. ثانیا: فساد در سیاست، سیستمی است یعنی گاهی مجبور می ­شوی به مصلحت(!) دروغ بگویی. ثالثا: نظام حزبی، لزوما چیز مطلوبی نیست. خود احزاب، زمینه فساد فردی را در یک نظام جمعی بیشتر می­ کنند. این قابل توجه آنانی است که از صبح تا شب بر طبل توخالی تحزّب می­ کوبند! رابعا: در همه حالات، مردم ضرر می­ کنند و سیاست، بازی عده­ ای است که برای منافعشان حاضرند همه کار بکنند. نکات دیگری هم هست که می­ گذارم برای خود دوستان! انصافا اگر نسخه ایرانی این فیلم را بسازند، چقدر خوب از آب در می­آید!

تجارب ناب نوروز 95:

در ایام تعطیلات نوروز سال 94، کتاب «داستان جاوید» اثر اسماعیل فصیح را خواندم. اسم اسماعیل فصیح را شنیده بودم ولی با آثارش آشنایی نداشتم این کتاب را هم از یک کتاب فروشی کتاب­ های دست دوم در میدان انقلاب خریده بودم. این داستان، خیلی سیاه بود موقع خواندش گاهی حالم بد می ­شد. ولی امسال مشغول کتاب «شرح اسم» شدم با قلم فوق ­العاده هدایت­ الله بهبودی. حالم خوب می­شد موقع خواندن این کتاب. چه قدر تفاوت است بین این دو قلم! و به راستی که خداوند به هر نوع قلمی، سوگند نخورده است! یکی امید بخش بود و یکی ناامیدکننده! تفاوت دشت اول کتاب امسال و سال قبلم خیلی زیاد بود.

دقت کردن در رفتار کودکان، یکی از علایق من است. اصلا عاشق دنیای بچه ها هستم؛ یک دنیای کاملا صادقانه. ایام عید، فرصتی بود برای زندگی در دنیای کودکان. به واسطه گستردگی اقوام در شهر و روستا، کودکانی از هر دو سنخ را دیده­ ام ولی جالب است که هر دو گروه در حال شبیه شدن به هم هستند، یک شباهت وحشتناک! کودکانی که هم­ بازی­ های خود را از دست داده­ اند، آپارتمانی شده ­اند و آسیب ­پذیر و عموما تحت سیطره تلویزیون و تبلت و بازی ­های رایانه ­ای! نوع گویش­ ها و پوشش­ ها هم شبیه هم شده است به لطف تلویزیون و البته ماهواره.

بچه پنج ساله یکی از اقوام، از درد تنهایی آپارتمان ­نشینی دچار توهم شده بود، از شخصیت­ های سریال کیمیا برای خودش دوستان خیالی درست کرده بود به اسم­ های کیمیا، آزاده، شهریار و...! جالب اینکه والدین کودک به جای کمک، از این توهم ­زدگی کودک راضی بودند، احساس می­ کردند که کودک با خودش سرگرم است و کاری با این و آن ندارد! حالم بد شد از این همه بلاهت!

یک خانواده دیگر که اتفاقا فرهنگی هم بودند برای کودکشان یک تبلت خریده بودند و پدر خانواده با چه ذوقی تعریف می کرد که چقدر خوب است این جور چیزها اختراع شده است و بچه ها دیگر مزاحم والدین نیستند و والدین برای تک فرزند لوس و بهانه ­گیرشان همه چیز می ­خریدند ولی برایش وقت نمی­ گذاشتند! پدر خانواده حتی وقتی احتمال داده بود که ممکن است همسرش مجددا باردار شده باشد، نذر کرده بود که نشود که اتفاقا نشده بود هم! دوباره حالم بد شد و غصه خوردم خیلی! چقدر بچه ­ها تنها شده­ اند چقدر!

بارها شنیده­ ام که «تهران، شهر زندگی نیست، شهر کار است!» هر چند این جمله، قابل مناقشه است ولی دور از واقعیت هم نیست. چند روزی که در زنجان بودم، احساس کردم آنجا چقدر سرعت زندگی پایین است و معقول. همه، به همه کارهایشان می­رسند و در عین حال، عجله ­ای هم ندارند! همه چیز سر جای خودش است. خانواده همان معنای خاص خودش را دارد، غذا خوردن دور یک سفره در هر سه وعده معنادار است، آرامش در زندگی ­ها جاری است، همسایه و دوست و آشنا، جایگاه ویژه­ ای دارند و معاشرت و صله رحم حذف نشدنی است. در عین حال، کسی وقت کم نمی ­آورد! قبلا گاه گاهی دلم تنگ می ­شد برای شهر خودم ولی این روزها، همیشه دل تنگم ... .

محسوس­ ترین رخداد اجتماعی و یا شاید اقتصادی نوروز امسال، کاهش قابل توجه حجم سفرها بود. چند نفر از رفقا در جاهای مختلف به این نکته اشاره کرد، هر چند سرد شدن هوا و مواردی از این دست را می ­شود بهانه کرد ولی قطعا رکود اقتصادی سال قبل بی­ تاثیر نبوده است. امیدوارم هم دولت و هم ملت باور کنند که نه از برجام، آبی گرم می­ شود و نه با ایجاد رکود شدید در کشور با سیاست­ های اقتصادی، نانی بر سر سفره­ ها می ­آید، تنها راه همان اقتصاد مقاومتی است و گرنه چپ و راست و اصولگرا و اصلاح ­طلب هم ندارد! فقط مانده­ ام با این وضعیت، چرا باز هم حدود چهارصد نفر در سوانح رانندگی کشته شدند؟!

روزهای آغازین هفته دوم تعطیلات:

تعطیلات، هر چقدر هم زیاد باشد، بالاخره تمام می ­شود و دوباره روز از نو و روزی از نو!

از شنبه هفتم فروردین تا دوشنبه نهم فروردین تهران بودیم و رفتم سر کار. این سه روز کاری، برای عادی شدن شرایط و بازگشت به فضای کاری و دوری از خمودگی، هم لازم بود و هم کافی. همیشه با فصل بهار، مشکل داشتم! معمولا خوابم می­ گرفت و سستی و کسالت بر جسم و روحم چیره می ­شد ولی از سال قبل که به توصیه یکی از دوستان، نوع تغذیه و خوابم را کمی تغییر دادم وضعیت بهتر شد.

با توجه به شعار سال جدید، یکی از قول­ هایی که به خودم داده­ ام این است که کمتر حرف بزنم! حرف زدن انرژی آدم را می ­گیرد و معمولا فایده­ ای هم ندارد. اگر واقعا حرف حسابی داشته باشم، خواهم نوشت. نوشتن، هم ذهن را ک­تر می ­کند و هم از ایجاد دلخوری­ های ناشی از جر و بحث­ ها می­ کاهد. یک تصمیم اساسی دیگر هم گرفته ­ام، دیگر «غُر» نخواهم زد! اگر قرار است امسال اقتصاد مقاومتی در کشور اجرایی شود، حتما ما هم سهمی داریم! خود من، کار نکرده زیاد دارم، اگر رزومه کارهای نکرده­ ام را بنویسم حتما پر و پیمان می ­شود. چند تصمیم دیگر هم گرفته ­ام، چون شخصی­ ترند، نمی ­نویسم.

طی این مدت، ذهنم درگیر بسیاری از کارهای نکرده ­ام بود، یک شب خواب دیدم سمینار دوم رساله دکتری را ارائه کردم، چه ذوقی داشتم. هنوز، پرونده چند مقاله و گزارش را از سال قبل نبسته­ ام. کارهای اجرایی هم که هیچ وقت تمامی ندارند. در این ایام، حتی فرصت (شما بخوانید ذوق) نکردم وب­ سایت را به روز کنم و با اینکه لب­ تاپ را به خانه برده بودم ولی حتی روشن هم نکردم! تجربه سال ­های قبل نشان می ­داد وقتی در ایام تعطیلات، خودم را درگیر کارهای روزمره می ­کنم، خستگی روزهای عادی، همچنان در جسم و روحم باقی می­ ماند و تازه بعد از تعطیلات، تعطیل می ­شوم.

به پابوسی خورشید می­رویم:

گاهی لحظه ­شماری می­ کنی برای آخر تعطیلات، از بس که خسته می ­شوی! ما هم طاقتمان طاق شده بود ولی نه از خستگی که از شوق دیدار! با این بیت می روم سر اصل مطلب ...

هیچکس چون که نشد ضامن او ***** پدرم عازم مشهد شده است!

آخرین باری که با خانواده (والدین، خواهران، برادر و ...) به زیارت حضرت علی بن موسی الرضا (ع) مشرف شدم، سوم ابتدایی بودم بعد از آن، در همه سفرها یا به تنهایی رفته بودم یا در سفرهای خانوادگی حضور نداشتم و الان توفیقی حاصل شده بود که عازم مشهد شویم در یک گروه 9 نفره.

حرف نگفته زیاد داشتم برای آقا! حرف ­هایی که گاه، حتی به خودت هم نمی­ توانی بزنی، حرف­ هایی از جنس «خستگی درون»، از جنس «سفر»، از جنس «بازگشت»، از جنس «دیگر بس است!»، از جنس «چرا؟!»، از جنس «دستم را بگیر!»، از جنس «حالم بد است!»، از جنس «خودم»، از جنس «اقرارهای صادقانه»، از جنس «یک دل سیر گریه!» و البته از جنس «رضا برای رضا»!

شعر ناخوانده هم زیاد داشتم برایش! شعرهایی هم خواندم از «بیا، فقط خبر بده مرا قبول کرده­ ای *** سپس سر مرا بِبُر به جای مژدگانیت» و گفتم «چه کرده­ ای تو با دلم که از تو پیش دیگران *** گلایه هم که می­ کنم شعر حساب می­ شود!» حتی گفتم «چنان چشم و دمار از من در آورده است چشمانت *** که از کرمانیان، آغا محمد خان قاجاری» و البته «گیسوان تو شبیه است به شب، اما نه *** شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!» و چقدر شعر عاشقانه خواندم برای آقا ... !

نشسته بودم به انتظار، در گوهرشاد همچون آهویی منتظر که باران رحمتش باریدن گرفت و شُست که شُست! حالم خوب بود، خوبتر شد! یکی گفت جوانتر شده­ ای! پاسخی نداشتم ولی رهگذری داشت به لب سیگاری، گفت: آتش داری؟! من اشاره به دلم کردم و گفتم: آری! یکی هم گفت: چطور این گونه شاعر شد دلت؟ گفتم: تو دلت را جای من بگذار، شاعر می ­شود ... .

ایستاده بودم به تحیّر و واگویه ­های تامل­ برانگیزی از زبانم جاری می­ شد، حالم خوش بود! به خودم گفتم اینجا بهشت است، زبان گشودم به اذن دخول مجدد که «انی استاذنک یا رب اولا»، پاسخ آمد به تبرک اشک! زمزمه کردم: ستاره ­ها نهفته در آسمان ابری، دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من، هوای گریه با من ...

نزدیک شدم به ضریح، اینجا بهشت است و دست­ ها و قامت ­ها قد کشیده ­اند به سویش. اینجا نه زن و مرد می ­شناسد و نه پیر و جوان، اینجا نقطه آغاز است و نقطه پرواز است به سوی او، از عالم بالا به عالم بالا! عزیزی نوشته بود: هزار جور آدم با هزار خُلق و خَلق به سویت می‌آیند و در صفای صحن تو مقیم می‌شوند... چه فرق دارد برای تو اما ... نازِ آن مست ... یا نیازِ این دست ... وقتی که از کبوترها هم، نمی‌گذری ...

دلت نمی ­آید دعای وداع بخوانی، دست خودت که نیست! حال به حال می­ شوی، دلت می­ گیرد، غصه ­دار می ­شوی! می­ خواهی زودتر برگردی کنار ضریح، هر چند بارها عبارت «اَللهم لا تجعله آخر العهد من زيارتى ابن نبيك» را زمزمه می­ کنی ولی دلت آرام نمی ­گیرد. لحظه وداع همیشه سخت بوده و است، همیشه مرا یاد لحظه ­های سخت می ­اندازد، زیر لب گفتم: من دخیل دل خود را به تو طوری بستم که به این راحتی آقا گره ­اش وا نشود! بگذارید راحتتان کنم، اینجا بارگاه سلطان است، عزیزی می­ گفت: «اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می‌گویم: که من یک شاعر درباری‌ام مداح سلطانم» ... .

و اما سلام بر بهار!

همه این­ ها را گفتم و نوشتم که کمتر از خود «بهار» بنویسم. برای مثل منی که برای شروع هر کاری یا باید از شنبه شروع کنم یا از اول ماه یا از اول سال! و بهانه ­های فراوان دارم برای کار نکردن ... نوشتن از بهار یعنی نوشتن از تصمیم­ های جدید! یعنی نوشتن از تغییر! یعنی نوشتن از شروع دوباره!

باور دارم که عهد بستن، مسئولیت می­­ آورد و مسئولیت­، تنها راه رشد است ولی رفتن زیر بار تصمیمات بزرگ و تعهدات سنگین با تصورات مسئولیت گریز ما سازگار نیست و اگر نبود اجبارهای محیطی و برنامه ­هایی که به صورت روزمره بخشی از زندگی­مان را چه برای تامین معاش و چه برای خودشکوفایی­ های دل خوش کننده پر می­ کنند، هیچگاه زیر بار هیچ تعهدی نمی­ رفتم که نیک فرمود آسمان بار امانت نتوانست کشید ...

بهار یادآور ودیعه­ هاست، بهار تجدید پیمان زندگی ماست، بهار می­ آید با کوله­ باری از بارانی که در لطافت طبعش خلاف نیست و با دامنی پر از شکوفه، بی­ هیچ دریغی و بدون هیچ تاخیری، همیشه به موقع از راه می ­رسد و البته بی ­حکمت نیست که «او» را «ربیع ­الانام» نامیده­ اند، آری، باد از بيشه سرسبز دعا مي ­آيد/ از گلستان مفاتيح و جنان/ منتظر بايد ماند/ فصل رویيدن گل نزديك است/ مي­ وزد از طرف قبله سجاده من/ نفس صبح بهار/ بوي يك باغ اميد/ عطر يك جمعه سبز/ فصل گل نزديك است/ لاله از سينه دشت/ سبزه از دامن كوه/ كبك با قهقهه گفت/ منتظر باش/ كه خورشيد طلوع مي ­كند از مغرب عشق ...

پس سلام بر بهار ...

 

مشاهده دیدگاه ها
از رشدی ها
همه دوستان تعریف کردند ولی من چند نکته انتقادی نسبت به مطلب دارم: 1- بعضی جاهای نوشته نچسب است مثلا قسمت مشهدش، انگار می خواستند به زور مطلب ادبی را کنار مطالب جدی داشته باشند. 2- نوشته در بعضی جاها کشش لازم را ندارد یعنی انگیزه لازم را برای خواندن نوشته به آدم نمی دهد 3- اینجور نوشته ها لطفش به جزئیات و حالات خاص نویسنده است وقتی عمومی و جنرال می شود دیگر ارزشش خیلی کمتر می شود یعنی چون می خواسته عمومی انعکاس پیدا کند سانسور شده و گرنه بنده که نویسنده را می شناسم می دانم نوشته هایش بهتر از این است به ویژه در ...نامه اش! 4- مساله تعطیلات نوروز، خود به خود مساله ای فصلی است یعنی الان که یک ماهه از نوروز گذشته انگیزه خواندن این جور چیزها نیست 5- یک کار خوب نویسنده فصل بندی هاست و همین تکه تکه کردن و موضوعی کردن، باعث سهولت در خواندن می شود. البته ببخشید ها
gh
این جمله اخر شائبه سیاسی داره، نداره؟
مهدی
سلام مثلا همیشه خواندنی، فقط همین!
سيد جواد حسيني
سلام محمدجان خواندم لذت بردم ا ز اينکه قلمت از سياست به سمت فرهنگ سوق پيدا کرده خوشحالم منتظر نوروزنامه هاي بعدي هم هستم
هادی
نوروز قشنگی داشتید و حس خوبی هم به ما دادید. آداب و رسومتان هم خیلی جالب بود
دانشجو
سلام کاش نویسنده این مطلب را معرفی می کردید. قلم خوبی دارد البته بعضی جاها نوسان در نوشته دیده می شود انگار حال نویسنده در روزهای مختلف، فرق می کرده است. در هر صورت جالب بود
ارسال دیدگاه